وای وای یه اتفاق بد برای پسرم
رفته بودیم خونه عزیز اینا آقا عرفان (پسر عمه و پسر داییم ) داشت (ثنا دختر عمومم) رو تاب می داد که سر ثنا خانومی خورد به پیشیونی من و صبح که از خواب پاشدم دیدم این شکلی شدم و چشمم باز نمیشه ، مامانی و بابا با تعجب داشتن نگام میکردن .
آره دوستای وبلاگیم این یه اتفاق بدی بود که برای سامین جون افتاد وقتی سامین تو این حالت دیدم از تعجب نمی دونستم چکار کنم چون شبش که این اتفاق افتاد یخ و اینجور چیزها روی پیشیونیش گذاشتم و اصلاً فکرشو نمی کردم این جوری بشه ولی صبح که از خواب بیدار شدیم و سامین ، منو بیدار کرد و گفت مامانی چشمم باز نمیشه خیلی اعصبانی شدم اول عرفان و دعوا کردم بعد با عجله رفتیم دکتر ،
دکتر تا دید گفت چرا اینجوری کردید بچه رو بعد که ماجرا فهمید و معاینه کرد گفت چیزی نیست خدا رو شکر که ضربه مستقیم به چشمش نخورده الان چیزی نیست تا یک هفته ای خوب میشه قطره و پماد و...
نوشته و بعد از گذشت 10 روز پسرم خوب شد.

الهی فدات بشم پسرم کاش بجای تو مامانی اینجوری میشد.



![]()
بعد از گذشت 10 روز چشمش خوب شد ولی دور چشمش هنوز یه کمی کبودی داشت


به امید پروردگار بزرگ چشم پسرم خوب شد خدا رو صد هزار مرتبه شکر که چیزی نشده بود
"اینم یه اتفاق خیلی خیلی بد زندگی سامین تو سن 4 سالگی "



وای وای یه اتفاق بد برای پسرم 







